021-66084759- 09377940495
تهران-خیابان آزادی-خیابان حبیب الله-ضلع شمالی میدان حسن حسینی-کوچه صفری-پلاک4
institut.prive_francais@yahoo.com

کودک و نوجوانان

شما می توانید ترجمه ی داستان” ببری، گربه ی کوچولوی من” را به صورت رایگان در این سایت مطالعه کنبد. این داستان بسیار آموزنده و شیرین است که تا انتها مخاطب را با خود همراه می کند و موضوع آن نقش کودک و نوجوان در حفظ محیط زیست و همچنین روابط مستحکم خانوادگی است.

مطالعه ی خوبی داشته باشید.


 

ببری، گربه ی کوچولوی من

داستانی از ” آن پاول” و تصویرگری ” برونوپیلوقژه”

ماجرای داستان در کشور استرالیا اتفاق می افتد، در ماه ژانویه، سال 1961 دی ماه 1340 ( 55 سال پیش). در استرالیا ماه ژانویه، تابستان است. زیرا همانطور که می دانید این کشور در نیم کره جنوبی قرار دارد…

ترجمه از فرانسه به فارسی : شادی جمشیدی

منبع مجله ی  j’aime lire همراه با تصاویر اصلی کتاب

تاریخ: بهمن 1395

bb

ببری، گربه ی کوچولوی من

داستانی از ” آن پاول” و تصویرگری ” برونوپیلوقژه”

ماجرای داستان در کشور استرالیا اتفاق می افتد، در ماه ژانویه، سال 1961 دی ماه 1340 ( 55 سال پیش). در استرالیا ماه ژانویه، تابستان است. زیرا همانطور که می دانید این کشور در نیم کره جنوبی قرار دارد.  دختری به نام “آن ” و دو برادرش مشغول بازی درجلوی خانه شان هستند، خانه آنها در جنگل است. هوا خیلی گرم است، در واقع بیش از حد طبیعی گرم است.

bbb

شخصیت های داستان : پدر- مادر- دو برادر به نام های : تیم و لوک و خواهری به نام آن ، او کسی است که داستان را برای ما تعریف می کند.

bc

فصل 1 – آسمان قرمز شده است

در استرالیا تابستان است. هوا حرارت وحشتناکی دارد و شب هم مانند پتوی سیاه و سوزاننده ای کم کم روی ما را می پوشاند. ببر کوچولو، گربه ی من، از خانه بیرون رفته است تا در تاریکی زیر درخت های  اوکالیپتوس برای خود شکار کند. ( اوکالیپتوس درخت بزرگی است که در کشورهای گرم رشد می کند، برگ های این درخت بوی خوبی دارند.) مامان کنار پنجره ایستاده ولباس هارااتو می زند ، من به او می گویم :

-مامان ، سرم درد می کند.

می گوید :

-به خاطر حرارت است، برو یک لیوان آب بنوش.

bd

حتی آب هم ولرم است. ما در خانه آب باران می نوشیم. وقتی باران می بارد و از سقف سرازیر می شود آن را در یک منبع فلزی جمع می کنیم و می نوشیم.

در تمام طول روز خورشید منبع آب را گرم کرده است. لیوان آبم را بالا می برم تا در روشنایی، داخلش را تماشا کنم. سه تا تخم پشه در آب ول می خورند. قبل از اینکه آب را بنوشم آنها را بیرون می آورم. این باعث می شود که حالت دستشویی رفتن به من دست بدهد.

دستشویی ها بیرون خانه هستند زیر درخت ها. من در را باز می گذارم: دوست دارم از اینجا خانه کوچک خود را نگاه کنم که آن را در دامنه ی تپه درست کرده ام. در پایین، دره و دهکده را می بینم و دور تا دور خود صدای جنگل درختان اوکالیپتوس را می شنوم.

ولی یک چیز هست که خوب نیست.هوا بیش از حد گرم است انگار مامان اتوی داغ خود را روی همه چیز کشیده، روی سقف خانه، روی تپه. در روبرو، آنطرف تپه، نور قرمز رنگ عجیبی وجود دارد.

bh

زود به داخل خانه برمیگردم. مامان اتو کشی را تمام کرده است.  و  با دوتا برادرهایم، تیم و لوک، از پنجره بیرون را نگاه می کنند. من ازاو می پرسم:

  • مامان، دیدی؟ آسمان قرمز است، چرا؟
  • مامان می گوید: نمی دانم، آن.

در همین لحظه، در باز می شود. بابا است  ، از سر کار آمده ، او درحالی که رادیو را روشن می کند با مامان صحبت می کند:

  • شلا، شنیدی؟ در بیابان های ” اولینادا” آتش سوزی شده است.

bt

من می روم و روی زانوهای پدرم جا خوش می کنم. پدر به من اشاره می کند که ساکت باشم. همگی، در تاریکی به حرف های مردی که برایمان از آتش سوزی تعریف می کند، گوش می کنیم:

” امشب ساکنان منطقه اولینادا بسیج می شوند تا آتش را خاموش کنند. مردها با استفاده از شاخه ی درخت ها و کیسه های برزنتی که با میخ به سر چوب های دستی وصل کرده اند شعله های آتش را خاموش می کنند. کامیون های مجهز به منبع آب، آب را به محل آتش سوزی می آوردند. ولی آتش بیشتر به سمت جنوب در حال گسترش است. مردم کم کم خانه های خود را ترک می کنند. ممکن است وضعیت نظامی اعلام شود … ”

bf

مامان خیلی آهسته برایم توضیح می دهد:

-وضعیت نظامی یعنی اینکه سربازها همه ی مردم را مجبور می کنند از خانه هایشان بیرون بروند، خانه هایی که احتمال دارد در خطر آتش سوزی باشند.

سربازها حتی حق دارند تیراندازی کنند به کسی که فکرکنند او دارد به خانه های خالی دستبرد می زند. در این موقع چیز نرمی را کنار خود احساس می کنم. گربه ام است. او را ناز می کنم. اگر همه جا آتش بگیرد من از او مواظبت خواهم کرد.

bp

فصل 2-خانه ی جدید

امروز صبح، انگار خورشید یادش رفته است طلوع کند. با این حال ساعت دیواری آشپزخانه، ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه ی صبح را نشان می دهد. آسمان سنگین است و خاکستری همراه با کمی رنگ قرمز. مامان برایم توضیح می دهد:

  • می بینی؟ دود آتش، خورشید را پوشانده است. گهگاهی حتی خاکستر از آسمان پایین می ریزد.

من خیلی غمگین هستم، بابا و برادرهای کوچکم روی صندلی های آشپزخانه نشسته اند.

bn

بابا به ما می گوید: پس دیگر امروز صبح بروید و خانه ی ” آپ وی” را ببینید. همکارم بیل، امشب وقت دارد با وانت خود به اینجا بیاید و به ما کمک کند تا اثاث کشی کنیم.

من دست بابا را می گیرم و می گویم:

  • کدام خانه؟ می خواهم بدانم.

مامان جواب من را می دهد:

  • ولی ” آن” تو خوب می دانی که ما به زودی اثاث کشی می کنیم. خیلی وقت پیش به تو گفته بودیم.

bl

درست است. مامان از زندگی در اینجا خسته شده است،بابا از محل کارش خیلی دور است. اما ما که قرار بود در ماه آینده اثاث کشی کنیم و تازه من خانه ی کوچکم را دوست دارم و این جنگل وحشی را دوست دارم. با صدای بلند فریاد می زنم:

  • من نمی خواهم از اینجا بروم.

بابا از من می پرسد:

  • حتی اگر خانه بسوزد؟ او من را عصبانی می کند.

مامان برای ما صبحانه، نان برشته و تخم مرغ آب پز، درست کرده. اما من دیگر گرسنه نیستم.

bz

رادیو از آتش حرف می زند، همچنان آتش:

” حالا ما اطلاع داریم که علت آتش سوزی چند بچه بوده اند. بچه ها برای اینکه یک خرگوش را از لانه اش که در زیر زمین حفر شده، بیرون بکشند، یک دسته علف خشک را جلوی لانه ی او روشن کرده اند.

bo

وقتی آتش به درخت ها و علف های جنگل سرایت کرده، آنها وحشت کرده اند، ابتدا سعی کرده اند آتش را خاموش کنند و با پاهای خود به روی آتش کوبیده اند ولی بی فایده بوده است. یکی از بچه ها دویده و خود را به خانه شان رسانده تا از دیگران کمک بگیرد.پدر و مادرها، همسایه ها و همه ی مردم کمک کرده اند، با سطل آب برده اند ولی دیگر خیلی دیر شده است. آتش خانه ها را بلعیده است.”

وقتی این چیزها را می شنوم به خودم می گویم بهتر است بروم و خانه ی جدید را در شهر ببینم.

bq

بعد از اینکه بابا می رود سرکار، مامان تلفن می زند و می گوید که یک تاکسی دنبال ما بیاید و ما به ” آپ وی” می رویم.

خانه ی جدید قشنگ است. از جنس چوب، یک ایوان دارد گل های سرخ خوش بو در اطراف آن کاشته شده اند. از اینجا آسمان چقدر آبی است.

bv

برادرهایم روی پارکت های کف خانه می دوند و فریاد می زنند:

  • وای همه جا پر از اتاق است.

مامان ما را صدا می زند:

  • بچه ها بیایید اینجا را ببینید.

او یکی از درها را باز می کند و در کنار یک حمام با شکوه، ما توالت سفیدی را می بینیم با سیفون. همه ی ما آن را امتحان می کنیم.

مامان در حالی که شیر دستشویی را باز می کند، می گوید:

  • این، آب شهر است.

bk

وقتی آب را می بینم، نا امید می شوم، چون آبی که با فشار از شیر بیرون می آید کم فشار و آب باریکه ای است که مانند شیر گاو، سفید سفید است.

مامان آه می کشد و می گوید: الان آب کافی در منبع اصلی شهر که متعلق به شهرداری است، وجود ندارد.ولی خواهید دید، به محض اینکه باران ببارد رنگ آب هم شفاف می شود.

باران، آرزو می کنم که ببارد. یک باران سیل آسا و آنقدر تند که روی ورقه های فلزی سقف مثل طبل صدا کند، بارانی که باعث می شود برگ درخت ها با طراوت و سبز باقی بماند. یک چنین بارانی آتش را هم خاموش می کند.

br

فصل 3   آتش نزدیک می شود

آن رفته و خانه ی جدیدشان را دیده، خانه ی جدیدشان در شهر است. آنجا آسمان آبی است. پدر آن باید کارهای اثاث کشی را شروع کند. امشب آتش جلو می آید.

——————————————————————————————–

ظهر است، ما در خانه ی کوچک جنگلی خودمان هستیم. مامان چمدان ها را می بندد. من می روم زیر درخت  ، کنار برادرهایم و سعی می کنم با آنها بازی کنم و خود را سرگرم کنم. با برگ درخت ها کلبه ی کوچکی می سازم و با پاهای برهنه روی شن های سرخ ، ماشین بازی می کنیم. با ماشین های کوچک اسباب بازی. ولی هوا بیش از اندازه گرم است.دیگر توان ندارم بازی کنم مامان ما را صدا می زند:

  • بچه ها حمام

bu

مامان یک تشت را وسط آشپزخانه گذاشته است. فقط به اندازه سه سانتیمتر آب ته تشت است. تقریبأ دیگر آبی در منبع نداریم. خوشبختانه امشب به خانه ی جدید می رویم.

ولی بابا وقتی از سر کار می آید، تنها است. بابا برایمان توضیح می دهد که دوستش بیل وانت خود را به کس دیگری قرض داده است و ماشین را فردا به ما می دهد. مامان رنگش می پرد و می گوید:

نه، ما امشب اینجا نمی مانیم. دیگر آب نداریم، هوا نداریم، آتش به خانه ی ما نزدیک می شود، بوی آن را احساس می کنم. من تلفن می زنم و تاکسی می گیرم.

ba

بابا اعتراض می کند:

  • ولی آخه شلا

مامان بی اینکه به حرف های بابا گوش کند، گوشی را برمی دارد و شماره می گیرد. برادرهایم خود را به دامن او آویزان می کنند.

  • الو، می بخشید یک تاکسی می خواستم برای…

مامان مدت کوتاهی سکوت می کند و بعد گوشی را می گذارد. او با صدایی نا امیدانه می گوید:

  • همه ی تاکسی ها رفته اند مردم گرفتار در آتش را نجات دهند.حتی اتوبوس ها.

بابا می گوید: درست است، می دانم.

bj

مامان داد می زند: ما گیر افتاده ایم، حالا چکار کنیم اگر آتش به اینجا هم برسد … و جمله اش را تمام نمی کند. قلبم تند تند می زند. برادرهای کوچکم گریه می کنند. بابا می گوید:

نه اینطور نیست، وانت و تاکسی ها فقط در اختیار مردمی هستند که در مناطق خطرناکی زندگی می کنند.مناطقی که در خطر آتش سوزی هستند و این یعنی اینکه خانه ی ما هنوز در منطقه ی خطر نیست.

cv

من می پرسم:

  • بابا، بگو اگر آتش به اینجا برسد، چکار می کنیم؟

بابا دست من را می گیرد: به محض اینکه آتش به خانه ای نزدیک شود، سربازها به آن خانه می آیند، ساکنان را سوار وانت ها و تاکسی ها می کنند و می برند.

برادرم تیم می پرسد: ما و اسباب بازی هایمان را می برند؟

بابا می خندد و می گوید: بله، حتما

cd

در این موقع ناگهان، بابا به گربه ی من نگاه می کند که اسمش ببری است، ببری از در رد می شود و با صدای ترحم آمیزی میو میو می کند.

بابا می گوید: این گربه چرا اینطوری می کند، صدایش آدم را ناراحت می کند. مامان جواب می دهد: او خطر را حس می کند.

من هم همین طور خطر را حس می کنم و فکر می کنم که امشب تا صبح نخواهم خوابید، چون می خواهم وقتی سربازها در می زنند صدای در را بشنوم.

cb

فصل 4- ببری کجاست؟

اثاث کشی از این خانه به عقب افتاده است. اگر آتش بیش از حد به خانه نزدیک شود، سربازها افراد خانواده را از آنجا خواهند برد. گربه ی کوچولو، که اسمش ببری است، خطر را احساس می کند.

———————————————————————————————

گربه کوچولو کجاست؟

صبح است.با اینکه خیلی ترسیده بودم، اما توانستم بخوابم.بیرون خانه، از بس خاکستر در هوا پیچیده، انگار برف خاکستر می بارد. امروز دو روز است که آتش سوزی شروع شده و هیچکس از عهده ی خاموش کردن آن بر نمی آید. آتش به سمت غرب کشیده شده است و کمی دیگر به کنار تپه ی خانه ی ما می رسد.برادرهایم و من، این طرف و آن طرف می رویم و بحث می کنیم. بابا رفته سرکار. مامان کمدها را خالی می کند. یک عالمه جعبه مقوایی جلوی در خانه روی هم چیده شده اند، انگار یک قصر جعبه ای درست شده است. روزها خیلی بلند هستند. دارم از شدت گرما و بی حوصلگی خفه می شوم.هیچ اتفاقی هم نمی افتد.

ch

بالاخره، عصر، آخر وقت، تلفن زنگ می زند.بابا است، می گوید که آتش باز هم چرخیده است، باد هم شروع شده، باید برویم.

مامان فریاد می زند:

  • آن، دخترم، برادرهایت را ببر بیرون سر جاده، الان بابا و دوستش با وانت می رسند اینجا. برادرهایم را بیرون می برم و آنها را روی چمدان ها می نشانم. یک دفعه به یاد ببری، گربه ی کوچولو می افتم. گربه کوچولو کجاست؟ شروع به دویدن می کنم، حواسم نیست مامان را هل می دهم.

مامان سرم داد می زند: کجا می روی؟

  • زیر زمین، دنبال گربه کوچولو می گردم.

ff

سر می خورم و می روم زیر قسمت پایه های چوبی خانه. چون زیر تخته های چوبی خانه ی ما جاهای دنجی برای قایم شدن هست، ولی آنجا دو تا چشم که در تاریکی برق بزنند را نمی بینم. باز هم دولادولا جاهای دیگر را می گردم.صدای وانت را می شنوم که می آید و بعد هم صدای ترق ترق کارگرهای حمل اثاثیه.

  • آن، کجایی؟

مامان است مرا صدا می زند. او هم چهار دست و پا شده و به زیر خانه آمده و زیر خانه را نگاه می کند.می روم پیش مامان:

  • پیدایش نکردم.

car

مامان لباس های من را می تکاند تا گرد و خاکش را بگیرد:

  • او تا الان حتما فرار کرده و خودش را نجات داده، زود باش بیا برویم.

ما می دویم در قسمت بار وانت و لابلای چمدان ها جا می گیریم. من سرپا می ایستم و دست هایم را محکم به میله ی اتاقک وانت می چسبانم تا ایستاده سفر کنم.

مامان فریاد می زند:

  • بشین، می افتی.

ولی برای اولین بار از مامان اطاعت نمی کنم.باد به صورتم شلاق می زند. مثل اینکه در دریا هستم و جلوی قایق ایستاده ام.فقط اگر گربه کوچولو، ببری را پیدا کرده بودم.

kk

وقتی می رسیم، غافل گیر می شویم چون خانه ی جدید را یک خانواده دیگر اشغال کرده اند، دو تا بچه هم دارند، یک تلویزیون و یک بز.

مامان خودش را به طرف ما خم می کند و آهسته می گوید:

  • فکر کنم از خانواده هایی هستند که از مناطق آتش سوزی آمده اند.

مادر خانواده شان به استقبال ما می آید:

  • سلام، من خانم استون سون هستم.خانه ی ما در خطر آتش سوزی بود.سربازها ما را اینجا اسکان دادند.

k

بابا و دوستش بیل وسایل ما را وسط سالن تل انبار می کنند.

من صدای بزرگترها را می شنوم که خیلی تند تند باهم بحث می کنند، زیاد مهم نیست.ولی اگر خانه بسوزد، مثل بی خانمان ها می شویم.

بابا می گوید:

  • فقط دو بار باید برویم و بیاییم. تخت ها، فریزر و میز جا مانده …

مامان اضافه می کند:

  • چرخ خیاطی و کمد هم جا مانده …

lo

بابا و بیل دوباره سوار وانت می شوند. من دنبال آنها می دوم.

  • بابا صبر کن من بیام.

خود را از در ماشین آویزان می کنم.

  • بابا من هم می توانم بیایم؟

بابا سرش را به علامت نه تکان می دهد و به من می گوید:

  • آن، خیلی خیلی خطرناک است.

من التماس می کنم:

آخه بابا، باید گربه کوچولو را بیاورم.

u

بیل فریاد می زند:

  • بچه ی تخس، مگر ما می رویم آنجا دنبال گربه بگردیم.

بیل چنان به ماشین گاز می دهد که ماشین یک دفعه از جا کنده می شود. آنها من را تنها می گذارند و می روند.ولی من می دانم که ببری ، آن گربه ی کوچولو، آنجا مانده است، در همان نزدیکی های خانه و من باید برگردم و او را پیدا کنم.

——————————————————————————————–

با اینکه آتش به خانه نزدیک می شود،  پدر آن، اسباب کشی خانه اش را ادامه می دهد ولی او قبول نمی کند که آن را با خود ببرد تا دنبال گربه ی کوچولو بگردد.

ch5

فصل 5- مرکز آتش سوزی

به خانه ی جدید برمی گردم.برادرهایم با بچه های دیگر تلویزیون نگاه می کنند. من هم کنار آنها می نشینم. اولین بار است که ما تلویزیون نگاه می کنیم.

مامان با خانواده ی استون سون حرف می زند، گاه گاهی روی ایوان می رود. منتظر است صدای رسیدن وانت را بشنود. من هم همینطور.

carr

به محض اینکه بابا و بیل برمی گردند، من یواش می روم بیرون. هوا تاریک است. خودم را در سایه ی گل های جلو خانه قایم می کنم. بابا و بیل تخت ها را می برند.آنها رد می شوند و من را نمی بینند. می پرم پشت وانت و در قسمت بار چمباتمه می زنم.

صدای مامان را می شنوم که به آنها می گوید:

  • دیگر نروید، بس است. برگشتن به آنجا خیلی خطرناک است.

بابا جواب می دهد:

  • نگران نباش، فقط می رویم فریزر و میز را می آوریم.راه ورودی جنگل را بسته اند،اگر وضع خطرناک تر بشود،نمی گذارند ما وارد جنگل بشویم.

jk

وانت راه می افتد. من خودم را به کف وانت می چسبانم.وقتی به سربازهایی که ورودی جنگل را بسته اند، می رسیم، آنها فقط یک چیز به ما می گویند:

  • عجله کنید، هوا دارد داغ می شود.

بیل در جنگل مثل دیوانه ها رانندگی می کند و من مجبورم خودم را به طناب های توی بار بچسبانم. آسمان سرخ است. خیلی بوی دود می آید، از همه بدتر این بادی است که انگار همه چیز را می سوزاند. انگار ابرهایی از جرقه های آتش در آسمان حرکت می کنند.همین طور که رد می شویم، شاخه های آتش گرفته ی درخت ها روی سرم می افتند، انگار آتش بازی است و این ها جرقه های آتش بازی هستند.

y

بالاخره به خانه ی خودمان می رسیم. خانه هنوز سرپا است.ولی هوا پر است از حرار ت و داغی بیش از حد و صدای ترق و تروق انفجار. روی تپه ی جلوی خانه، درخت ها می سوزند و می سوزند.

  • آن

پدرم من را دید. او دستم را محکم می گیرد و می پرسد:

  • تو اینجا چکار می کنی؟ زود برو توی ماشین، همان جا می شینی و تکان نمی خوری، فهمیدی؟

p

بابا نا پدید می شود.من سعی می کنم از او اطاعت کنم اما … غیر ممکن است. می دوم، میروم توی خانه، همه جا با نور سرخ رنگی روشن است. بابا و بیل در آشپزخانه هستند و دارند میز را می ببرند. ناگهان، یک چیز راه راه از کنار دیوار رد می شود. ببری است.خودم را پرت می کنم و او را می گیرم.درست در همین لحظه دست های بابا من را می گیرند. بابا با خشم فریاد می زند: برو بیرون .

گربه کوچولو چنگ می زند و تقلا می کند و می خواهد فرار کند، ولی من تند تند می دوم و او را محکم نگه می دارم و بعد هم سریع می پرم جلوی وانت.

fri

بابا و بیل فریزر را در وانت بار می زنند، می پرند تو و دو طرف پهلوهای من می نشینند. بیل فریاد می زند: آیی، دستگیره در را که گرفتم، دستم سوخت.

بابا داد می زند: راه بیافت.

همین طور که وانت غرش می کند و پشت سر هم ویراژ می دهد، من از پنجره ی پشتی بیرون را نگاه می کنم. آتش، تپه ی روبرویی را تمامأ از بین برده است.خانه ی کوچک من، تا آنجا که توان دارد خود را به تپه چسبانده است.شاید دیگرهرگز خانه ام  را نبینم.

enn

فصل 6 -بالاخره باران می بارد

ببر کوچولو نجات یافته.آن، پدرش و بیل فقط این فرصت را دارند که برگردند. در اطراف خانه ی جنگلی همه چیز می سوزد…

——————————————————————————————-

آخرین ساعت های شب است.وقتی به خانه ی جدید برگشتم، پدر و مادرم من را به تختم بردند، بدون اینکه سرزنشم کنند. ببری کوچولو پیش من است، پایین تخت خوابیده و خرخر می کند.خوب طبیعی است، شکمش تا دم گوش هایش پر از شیر بز است.

بیرون، بزرگترها آهسته با هم صحبت می کنند. ناگهان صدایی می شنوم: تیک، مثل صدای میوه ی اوکالیپتوس وقتی روی ورقه های فلزی سقف خانه می افتد.

ru

عجیب است در باغ درخت اوکالپتوس وجود ندارد. تیک، باز یکی دیگر. تیک، تیک.

یک دفعه این صدا را می شناسم. باران می بارد. باران با دانه های درشت روی ورقه های فلزی سقف می بارد. صدا کر کننده است.می دوم با پای برهنه بیرون می روم. پاهایم در گل و شل های گرم خیابان فرو می روند.

همه ی مردم آنجا هستند، توی خیابان، با زیر شلواری، شلوار کوتاه. ما از خوشحالی فریاد می زنیم و در همان حال زیر باران می رقصیم.از آن باران هایی است که من دوست دارم: سیل آسا. خیلی تند، من خیس شده ام. اما مامان سرش را به طرف آسمان بالا گرفته، زیر لب زمزمه می کند: خدا کنه که ببارد. خدا کنه که تا صبح ببارد.

fin

بله، تا صبح باران بارید و خانه ی جنگلی ما نسوخت. ولی ما دیگر به آنجا برنخواهیم گشت.

من روی ایوان خانه ی جدیدم نشسته ام. اینجا یک عالمه چیزهای جالب وجود دارد.از پرچین های سرو دیدن کردم.آنها برای خانه ساختن عالی هستند.خانواده ی استون سون دو تا خیابان پایین تر خانه پیدا کرده اند. در خانه ای که نزدیک ترین همسایه ی ما هستند، سه تا بچه باهم بازی می کنند. ببری کوچولوهم، می رود در میان علف های بلند شکار کند.

on

داستان را این دو نفر برای تو تعریف کردند :

نویسنده :  آن پاول

” آن” در حدود سال های 1960 میلادی ، 1340 خورشیدی در استرالیا زندگی کرده است. مانند دختری که قهرمان داستان بود.او در یک خانه ی چوبی زندگی می کرد که اطراف آن با درخت های اوکالیپتوس احاطه شده بود. خانه ی او هم درخطر آتش سوزی جنگل قرار گرفته بود. اواین داستان را به یاد روزهای کودکی اش در جنگل و در انتظار نوشته است، روزهایی که هوا آنقدر سنگین شده بود که به سختی می شد نفس کشید…

تصویرگر: برونوپیلوقژه

” برونو” از بچه های خود پرسیده بود اگر خانه ی آنها در خطر آتش سوزی باشد، آنها چه چیزی را با خود از خانه خواهند برد. همه ی بچه ها جواب داده بودند: گربه

برای کشیدن تصاویر این قصه، برونو هرچه بیشتر و بیشتر از رنگ های تند استفاده کرده تا به روش خود نزدیک شدن آتش را نشان بدهد.همچنین او تصویرگری کتاب ” روح کاپیتان، le fantome du capitaine ” را بر عهده داشته است. این کتاب در مجموعه ی Bayard-_poche قرار  دارد.