021-66084759- 09377940495
تهران-خیابان آزادی-خیابان حبیب الله-ضلع شمالی میدان حسن حسینی-کوچه صفری-پلاک4
institut.prive_francais@yahoo.com

مطالعه رایگان رمان فرانسه به فارسی

برگردان از فرانسه: شادی جمشیدی

نام رمان: در نزدیکی ما

در نزدیکی ما

موقع رد شدن از پارک کوچکی بود که سلیا فکر کرد دختری را دیده که

روی نیمکت نشسته است . در این روز پاییزی آذر ماه هوا یخی بود.

باد تند و خشنی می وزید که درون خود باران داشت، مثل این بود که باد

باران جارو می کرد.

به جز چندتایی عابر که شتابان از راه سنگفرش اصلی پارک رد

می شدند تا در گودال های کوچک آب نیفتند،کس دیگری آنجا نبود.

فقط موقع شنیدن صدای بهم خوردن نرده های کوتاه پارک پشت سرش

بود که سلیا متوجه این تصویر غیر عادی شد که به سرعت هم محو شد.

تصویر صورتی که مثل یک روح سفید بود و در قسمت تاریک زیر

درختچه های پارک ظاهر شده بود.

اما سلیا آن روز خیلی کار داشت و آن قدر فکرش مشغول بود که از آن

تصویر تعجب نکرد . از طرف دیگر، از خودش می پرسید آیا درست

دیده است؟ چون خیلی تند راه می رفت و سر خود را زیر کلاه کاپشن

برده بود.

سر تقاطع از خیابان رد شد و از جلوی ویترین های پر نور چند

فروشگاه عبور کرد ، ویترین هایی که به این زودی برای عید نوئل

چراغانی شده بودند و پر بودند از توپ های رنگی کوچک و حلقه های گل. بعد وارد خیابان دست راستی شد. وقتی در سنگین مجتمع شان را فشار می داد، کلا تصویر ظاهر شده در پارک را فراموش کرده بود

پنج طبقه را بالا رفت ،      کلید را در قفل چرخاند، وارد خانه شد و خطاب به مامان

که بدون شک در آشپزخانه مشغول آشپزی بود ، طبق معمول، گفت:

– منم مامان

سلیا مانتو خیس را به چوب لباسی آویزان کرد،وارد اتاقش شد و کیف خود را

روی صندلی پیانو کنار کاغذ نت ها گذاشت و پشت میز خود نشست.

او دفتر یادداشت بزرگی را از مخفیگاه خود، در ته کشو خارج کرد ، از این

دفتر یادداشت به جای دفتر خاطرات استفاده می کرد و واقعا هم به آن نیاز داشت

تا با نوشتن چیزهایی در آن ذهن خود را خالی کند چیز هایی که از اول سال

تحصیلی تا به حال، ذهنش را پر کرده بودند . از اول سال ، تا به حال ، هیچ

تفریحی نداشته است، آنقدر که معلم ها ، آن ها را با درس ها خسته کرده بودند.

هنوز یک ماه تا تعطیلات عید نوئل باقی مانده است!

امسال او در سال سوم راهنمایی است و سال تحصیلی تازه هم شروع شده ولی به

نظر سلیا طوری به نظر می رسد که این سال هرگز تمام نخواهد شد، چه قدر

عجله داشت که سال سوم راهنمایی تمام شود و او به دبیرستان برود !

به خصوص از وقتی که …

سلیا خودکار را در هوا نگه داشته بود و نمی دانست از کجا شروع کند.

بالاخره نوک خودکار را روی کاغذ گذاشت و با حروف بزرگ ، این جمله ساده

را روی کاغذ نوشت:

اسم او آدرین است.

مامان ، فکر می کنم او من را دید!

زن مو طلایی جوان که چهره زیبایش نشان نمی داد که چهل و دو سال داشته

باشد ، نگاه غصه داری به دخترش انداخت و گفت:

– آخه آنائیس! غیر ممکن است! تو دوباره برگشتی آنجا؟

– می خواستم مطمئن شوم. درست است او دانش آموز کنسرواتور موسیقی است،

مثل آدرین.

– آخه عزیز من ، چرا اینقدر آویزان این قضیه شده ای؟ من و پدرت خیلی دوست

داریم که تو حقیقت را بپذیری! خوب می دانی که بین شما دوتا دیگر هیچ چیزی

ممکن نیست . از این به بعد باید بگذاری او زندگی خودش را بکند، آنائیس.

– زندگی ! بدون من! یعنی همینطوری …. همینطوری بنشینم و ببینم که این

دختر بچه مثل پروانه دور او بچرخد؟

مادرش لبخندی زد و گفت:

او فقط یک سال از تو کوچکتر است. و ازآن مهمتر ، آنها هر دو در یک

دنیا هستند

آنائیس با دست گوشهای خود را گرفت و فریاد زد:

دیگر نمی خواهم کلمه دنیا را بشنوم.

آنائیس با چشم های پر اشک دوید و رفت و در چیزی که به تصور او شبیه

یک پارک بزرگ خشک و بی آب و علف بود، پناه گرفت، او از این محل

متنفر بود . ماندن آنها در اینجا می بایست موقتی باشد ، او این را

می دانست.

آیا ممکن است جایی که بعدا می روند از اینجا بهتر باشد؟ پدر و مادرش به

او اطمینان داده اند. آنها مطمئن هستند، حتی بی صبرانه منتظر رفتن به

محل بعدی هستند، با اینحال وقتی از آنها می پرسد می بیند که آنها

نمی توانند به او بگویند که چه چیزی در انتظارشان است.

به نظر می رسد این قضیه پسرها را اصلا ناراحت نمی کند، لوک و

ویکتور همچنان مشغول بازی هستند مثل اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده است.

انگار آنها وجود قبلی خود را کاملا فراموش کرده اند  آنها خیلی کوچک

هستند، یکی شان فقط شش و دیگری فقط هشت سال دارد.

ولی آنائیس ، او نمی توانست این رفتن و این جدایی همیشگی که به او

تحمیل شده بود، را تحمل کند. او هنوز خیلی کارها داشت که می بایست

انجام می داد در جاهایی که قبلا بوده ، در محله شان ، در مدرسه اش و

هنوز مدت زیادی باید زندگی می کرد با دوستان خود و مخصوصا با او.

آه، چرا او دعوت دوست خود لیلا را نپذیرفته بود.

لیلا می خواست او را نزد خانواده اش در کشور مراکش ببرد. در عوض،

او بدون لحظه ای تردید سفر به خانه ویلایی شان در کوه های آلپ را

انتخاب کرده بود، سفری که مقصد آن کلا چیز دیگری بود.

سفری که او و خانواده اش از آن برنگشتند.

با اینحال ماندن، بدون وجود پدر و مادر و برادرهایش ارزش ماندن

نداشت ، تنها ، ولی نه ، همراه با آدرین….

آنائیس سر را به علامت نه تکان داد. او برای آدرین دیگر هیچ چیز نبود.

داستان آنها که تازه شروع شده بود، پایان یافت.

مادرش درست می گفت. افسوس! او می بایست حقیقت را بپذیر تا همه

چیز تمام شود…

جعبه ویلولن اش روی کول او این طرف و آن طرف می رود.

مرد جوان با فاصله پشت سر دختر راه می رفت . او از چه چیزی می ترسید؟ از اینکه دختر برگردد و بفهمد که یک نفر او را تعقیب می کند؟ حتما دختر او را نخواهد شناخت.خود او هم او را نمی شناخت. تا ماه سپتامبر و در اولین روز باز شدن مدرسه ها شلوغی ثبت نام مجدد در هنرستان هنرهای زیبای شهر. حتی او می خواست دیگربه هنرستان هنر های زیبا نرود،برای اینکه هرگز دوباره آنائیس را نبیند،چنان غمی او را دربرمی گرفت که تصمیم گرفته بود حتی ویولن زدن را کنار بگذارد. پدر و مادرش با او مخالفت کردند، او را تشویق کردند که ویولن زدن را ادامه بدهد.     او ویولن را کنار گذاشته بود و از این کار خود ناراحت هم نبود . از طریق موسیقی او اندوه خود را فریاد می زد. و کم کم ، این غم کم می شد. غم را روی دوش خود حمل می کرد، ولی حداقل می توانست آن را تحمل کند. همه این حرفهایی که او فرصت نکرد به آنائیس بگوید و هرگز هم به او نخواهد گفت،حالا ویولن آنها را به شکل staccatos،فشار ، فریاد می زند و آنها را به شکل lamentos،درد و رنج ، گریه می کند. بعضی وقت ها به نظرش می رسید که آنائیس می تواند آنها را بشنود، هر جا که هست . و برای لحظه ای احساس می کرد که غمش تسکین پیدا کرده است. حالا تقریبا پنج ماه است که او آنائیس را از دست داده، در حالی که داستان آنها فقط چند هفته به طول انجامید! اگر او فقط کمی بیشتر شجاعت داشت! می توانست حدس بزند که آنائیس فقط منتظر همین بود.چند بار ، در حیاط مدرسه شگفت زده شده بود از برخورد نگاهش با چشمان قهوه ای روشن او که با پرتو های طلایی می درخشید! در این موقع آنائیس سرخ می شد و جهت نگاه خود را تغییر می داد . مثل خودش خجالتی بود که زیاد حرف نزده بود.

         سال تحصیلی تقریبا داشت تمام می شد که او هنوز هیچ تلاشی نکرده بود فکر اینکه بزودی تعطیلات آنها را از هم جدا خواهد کرد، او را مجبور می کرد که کاری بکند. یک دوشنبه، یک دوشنبه زیبا! او خود را آماده می کرد که برود و در صف بوفه مدرسه پشت سر او بایستد. لحظه ای بعد ، آنها شانه به شانه هم پشت میز غذا خوری نشسته بودند. از آن به بعد ، حتی یک روز نبود که آنها بعد از کلاس ها با هم نباشند. و چون خانه آنها فقط دو خیابان با هم فاصله داشت، با هم به خانه بر می گشتند و در راه با هم گرم صحبت می شدند، به یکدیگر نگاه می کردند و هر دو همه چیز را برای آن دیگری تعریف می کرد و از صحبت درباره هیچ چیز خودداری نمی کردند. آدرین دلش می خواست که دست هایش را باز کند و دختر جوان را بغل بگیرد، موهای پریشان روی پیشانی اش را کنار بزند و بگذارد پشت گوشش و یا خیلی احمقانه دست او را بگیرد و اما جرات نمی کرد . هربار، موقع غروب ، وقتی آنائیس را به پشت در خانه شان می رساند ، به خودش قول می داد که فردا اینکار را بکند…تا اینکه بلاخره آخرین روز کلاس رسید.

     در آن روز ، بلاخره، درست قبل از جدا شدن از آنائیس ، آدرین دست خود را روی شانه های او گذاشته بود و او را به طرف خود کشیده بود . آنها یکدیگر را بغل کرده بودند ولی همدیگر را نبوسیدند، آنائیس پرسیده بود ” به من نامه می نویسی؟” و آدرین قول داده بود وبه قول خود هم عمل کرده بود . او چندین نامه فرستاده بود به آدرسی که آنائیس به او داده بود . ولی آنائیس هرگز جوابی به نامه های او نداده بود ، روز اول شروع مدرسه ها ، باز هم آنائیس نیامده بود و آدرین برای این جدایی بی رحمانه و در عین حال غیر منتظره، عزاداری می کرد.

    آنائیس ، همیشه در فکر او و در خوابهای او بود. خب پس ، الان آدرین در این میدان چه می کند ، چرا به دنبال این دختر می رود که فقط او را از نظر قیافه می شناسد؟ او خود را به دست چه انگیزه آنی سپرده بود؟

     دختر تند راه می رفت ، زیر باران کیف خود را محکم به خود چسبانده بود کیفی که در آن کتاب نت خود را گذاشته بود .در هنرستان هنرهای زیبا، او در کلاس پیانو بود .آدرین از پشت در چندین مرتبه پیانو زدن او را گوش داده بود. او خوب پیانو میزد. همین یک ساعت پیش ، همان طور که دختر از کلاس بیرون می آمد، آدرین صدای معلم پیانو او را شنیده بود که می گفت: ” خداحافظ، سلیا! قطعه موسیقی ات را خوب تمرین کن !”

    این حرف موجب خنده دختر جوان پیانیست شده بود و او گفته بود :” اوه، خانم قیشله، کاش مادرم این حرف شما را می شنید!”.

    دختر خنده زیبایی داشت و اسمش هم زیبا بود .

    ولی این دلیل کافی نبود که آدرین دختری که تقریبا ناشناخته بود را تعقیب کند . در حالی که به صورت مبهمی خجالت کشید، آدرین نیم دوری زد و از میدان خارج شد.

فصل دوم

آنائیس به صورت عصبی ، قدم می زد . مادرش که او را نگاه می کرد بلاخره گفت: – ببینم عزیزم، تو راحت نیستی، اینجا؟ اینجا آرامش بخش است، نه؟ – من به آرامش احتیاج ندارم! و ضمنا این من نبودم که می خواستم بیایم اینجا! – ما هم این را پیش بینی نکرده بودیم، تو که می دونی . اگر پدرت توانسته بود جلوی آن را بگیرد … ولی اتفاق افتاد، ما نمی توانیم به عقب برگردیم. آنائیس با گله مندی گفت:الان بابا ، دقیقا چکار می کند؟ برای اولین بار می خواستیم همگی در کنار هم باشیم! نه او و نه پسر ها ، هیچ وقت اینجا نیستند! زن جوان خنده کوتاهی کرد و گفت: – تو پدرت را میشناسی ! نمی تونه یک جا طاقت بیاره ! او دارد این دور و بر ها را بررسی می کند و سعی دارد ادامه سفرمان را برنامه ریزی کند .چون ما هیچ چیزی را آماده نکرده ایم و به خصوص پس از اینکه ما کاملا متهم شده ایم . – کی ما را متهم کرده؟ – اوه آنائیس ! چرا اینقدر اعتماد تو کم است ؟ آنائیس با دهان نیمه بسته از لای دندانهایش گفت: – اعتمادم کم است یا ساده لوحی ام کم است؟ مادرش طوری رفتار کرد که صدای او را نشنیده است و با صدای آرامی گفت: – درباره برادرهایت، آنها وقت خود را برای کشف چیز های تازه می گذرانند و ادعا می کنند که هر لحظه یک چیز جالب را کشف می کنند . این واقعیت دارد که آنها تخیلات زیادی دارند! تو هم گاهی باید با آنها برویا آنائیس شانه های خود رابالا انداخت. او تاسف میخورد برای چیزی که آنرا رها کرده بود.هیچ میلی برای کشف هیچ چیزی نداشت. او پرسید: – وتو,مامان , تو چه احساسی داری؟ مادرش گفت: -اوه ,من, من در این اتاق احساس راحتی میکنم این اتاق خیلی روشن است! به بیرون نگاه میکنم به درخت های بزرگ, این ها من را یاد جایی می اندازد که قبلا خیلی دوست داشتم,وقتی که بچه بودم… او رو کرد به پنجره ی بزرگی که نور از آن می تابید و صورت او را تقریبا شفاف و بی رنگ میکرد ناگهان آنائیس احساس تنهایی کرد. یاد آدرین, این خاطره تند و تیز قلب او را پاره میکرد..

     گم گشته، به دنبال چیزی بود تا خود را به آن آویزان کند. در یک چنین جایی، آدم باورش نمی شد پله ای وجود داشته باشد در تاریکی؟ پله ای که پلکان چوبی آن یک جور احساس صمیمیت داشت…

     آنائیس به سمت آن رفت، در پایین پله ها ایستاده بود و دو دل بود.

صدای این طرف و آن طرف دویدن از بالای سرش به گوش می رسید، همراه با صدای خنده و داد و فریاد. برادر هایش یک جایی آن بالا بودند آنها مثل پسر بچه ها بازی می کردند که واقعا هم پسر بچه بودند.

     نه، آنائیس هیچ میلی به قاطی شدن با آنها و بازی با آنها را نداشت. بیشتر دلش می خواست از آنجا فرار کند. احتیاج داشت که او را ببیند، حتی اگر این کار باعث ناراحتی او می شد. این بازگشت به زندگی قبلی اش هر بار طولانی تر و درد آورتر می شد.

     اینطور به نظرش می رسید که هر بار کمی بیشتر چیزی را از دست می داد….چطور میتوان گفت؟ جسمانی بودن وجود خود را. به زودی این کار به طور کامل برای او ممنوع خواهد شد. آنها به جای دیگری برده خواهند شد، هر پنج تای آنها. آنجا دیگر بازگشتی وجود نخواهد داشت. اودیگر وقت زیادی نداشت

آنائیس مثل یک سایه فرار کرد.

    پارک پر از سر و صدا بود. دختر جوان خود را در پارک فرو کرد. پاهایش سنگین بودند مثل کابوس های شبانه که در آن نمیتوان دوید، وجودش سر شار بود از خاطرات و پشیمانی هایش..

     او در مقابل در دبیرستان دوباره زنده شد، آخرین روز مدرسه همانطور که آدرین جلو می آمد قلبش از بی صبری و امید تند تند می زد.

موقعی که میخواستند برای دو ماه سخت و طولانی از همدیگر جدا شوند، خیلی دلش میخواست کلماتی پیدا کند که به او بگوید… که او بداند که…ولی او فقط موفق شد که آدرس محلی که در تعطیلات به آنجا می روند را خیلی در هم و بر هم روی یک تکه کاغذ بنویسد و به او بدهد. وقتی که آدرین می خواست با او دست بدهد در حالیکه داشت از شدت علاقه می مرد ولی این کار را نکرد. حالا دیگر خیلی دیر شده بود. آدرین هرگز نخواهد دانست که او چقدر دوستش داشت. در عین حال آدرین برای فراموش کردن او رنج زیادی نخواهد کشید.

     از همین الان هم او را فراموش کرده است. و حالا به چه حقی آدرین را سرزنش کند؟

     و حالادختر کوچولوی پیانیست با چهره ای تا این حد جدی و مصمم، زندگی را پیش رو دارد.

  زندگی، و جسارت یا ساده دلی، که آنائیس، بلد نبود داشته باشد.

     وقتی او بالاخره به جلوی در رسید، خسته بود. دستش را روی دستگیره در گذاشت وبدون سر و صدا چرخاند. این بار هم گذاشتند که او خارج شود. آنائیس نا امیدانه آرزو می کرد که به آنجا برگردد .

پشت میز خود ،سلیا دوباره می خواند

     صفحاتی را که شب قبل به سرعت رویشان را خط کشیده بود در حالیکه  به خود می گفت که من احمق هستم.آدم عاشق پسری نمیشود که هرگز با او یک کلمه هم حرف نزده،پسری که از او هیچ نمیداند، فقط اینکه چشم های زیبایی دارد و اینکه او هم موسیقی دان است،مثل او.

     اول ماه دسامبر بود که او را دیدم، روز ثبت نام دوباره کنسرواتوار.یک چیزی داشت که باعث می شد با دیگران فرق داشته باشد، یک غم عمیق، یک حالت عجیب داشت که موجب می شد دلم بخواهد به طرف او بروم، و آهسته در گوشش بگویم:« همه چیز درست می شود! همه چیز درست خواهد شد،از این به بعد! من پیش تو هستم…. از آن موقع اغلب با او رو برو می شوم. او در کلاس ویولن است. ودوباردر هفته، ما تقریباً سر یک ساعت هر دو کلاس داریم.

    یک روز که خانم قیشله دیر کرده بود، رفتم و گوشم را به در آن کلاسی چسباندم که دیدم وارد آن شده بود مطمئناً allegro موزارت را کار می کرد. خیلی عالی بود! در نواختنش یک شکست ریتم بسیارریز وجود داشت که به این حرکت بسیارشاد، حالت غم انگیزی می بخشید. به خودم گفتم:«این پسر یک راز را در درون خود نگه داشته است«

     سلیا با حالتی عصبانی دفترچه اش را بست. یک راز! چقدر عاشقانه بوده! ولی چه اتفاقی برای او افتاده است؟ از وقتی که خطوط چهره ی این غریبه او را تحت تاثیر قرار داده بود، صورت این پسر تمام مدت و بی وقفه مانند مانعی شده میان سلیا و بقیه دنیا، پدیده عجیبی که مانند عکسی ثابت در روی مردمک چشم او قرار گرفته است…

     یک روز، در وسط هال کنسرواتوار، سلیا صدای او را شنید که با یک دانش آموز دیگر صحبت می کرد و اینطور شد که سلیا متوجه شد. در حالیکه داشت رد می شد فهمید او در سال اول دبیرستان است، دبیرستان محله.

«سال آینده…سلیا با خود فکر کرد. سال آینده، اگر همه چیز خوب پیش برود، من هم وارد دبیرستان خواهم شد و دیگر هر روز می توانم او را ببینم…»

     سلیا اجازه میداد که رویا هایش پیش بروند، او در سر خود  سناریویی را می ساخت سناریویی احمقانه و خوشمزه ای از شب اجرای کنسرت که آنها هر دو باهم برنامه اجرا می کردند. آنها سونات re ماژور را می نواختند او ویولن و سلیا پیانو.در زیر نور پروژکتور ها آنها در دنیا تنها بودند. آنها با جملات موسیقیایی باهم حرف می زدند و حرف هم دیگر را هم می فهمیدند، چرا که هر دو به یک زبان حرف می زدند.

     ناگهان سلیا از جا بلند شد: فکری به نظرش رسیده بود، یک فکر خیلی خوب.

     از حالا به بعد،شاید یک راه ساده ای وجود داشته باشد برای…

با این همه،داستان خیالی کنسرت اوشاید خیلی هم احمقانه نبود!

        او رفت و نشست پشت پیانو و با انگشتانش حمله کرد به مرحله اول این سوناتی که خانم قیشله به او داده بود تا کار کند.

     یک سونات ، یک گام، یک اوکتاو….حرکت پایین ، حرکت نرم ، دست در دست آدرین زیبا.

موقع ترک کردن کنسرواتوار،

بعد از کلاس عصر پنج شنبه ، آدرین دختر را دید ، ایستاده جلوی در کاملا مشخص بود که منتظر کسی است.

خود را آماده کرد که از کنار او رد شود مثل اینکه هیچ چیزی نبود ان دختری که جلوی او سبز شده بود.

-عصر بخیر

آدرین به او نگاه کرد، حواسش پرت شد.

-عصر بخیر

-تو در کلاس ویولن هستی، اینطور نیست؟

-همینطوره.

دختر می خندد.

-سوال احمقانه ای بود، ببخشید! ولی آدم از پسری که جعبه ویولن دستش است نمی پرسد که یا تو ارگ می زنی یا ساکسیفون! من، پیانو می زنم.

-می دانم.

– دختر گفت. آه! چطور تو…؟

-تو هستی که روز های پنجشنبه ساعت پنج از کلاس شماره سه خارج می شوی؟

     حالا آدرین بود که سوال احمقانه پرسید! چه فکری خواهد کرد؟

آیا این پسر جاسوسی من را می کند؟ ولی دختر با لبخند به او نگاه می کرد. پس او هم خندید، برای اولین بار اجزا, صورت دختر را می دید، چشم های قهوه ای نافذ، بینی ظریف و صاف، دهان کمی بزرگ که دندان های سفیدش از میان لب های نیمه بازش پیدا بود. « خوشگل است، تحسینش کرد. واقعا خوشگل .»

-دختر گفت:اسم من سلیا است .

     « می دانم » اشتباه دوم آدرین.ولی به موقع خود را جمع و جور کرد:

-من، اسمم آدرین است.

سلیا سر خود را تکان داد و نفس عمیقی کشید و گفت:

-میخواستم از تو بپرسم…

چون سلیا تردید داشت، آدرین به او قوت قلب داد و گفت:

-بله؟

– خانوم قیشله درباره ی یک کنسرت کوچک با من صحبت کرده که کنسرواتوار برنامه ریزی کرده که تا قبل از عید نوئل برگزار کند در آن بهترین دانش آموزان برنامه اجرا می کنند. او به من پیشنهاد داده که در این کنسرت شرکت کنم و…

-بله، خبر دارم. معلم ویولن من دوست دارد که من هم در کنسرت شرکت کنم، و من قبول نکردم. این روز ها، حالم خوب نیست… راستش، واقعا میل ندارم که برای اجرای برنامه در جلوی مردم، ظاهر شوم.

-دختر گفت: آه!

آنقدر نا امید به نظر رسید که آدرین عذر خواهی کرد و گفت:

-من صحبت تو را قطع کردم، ببخشید! تو می خواستی چه بگویی؟

دختر شانه هایش را بالا انداخت و گفت:

-آه هیچی! من…

سپس تصمیم خود را گرفت و یک دفعه گفت:

-خب ،خانم قیشله همیشه به من می گوید که برای موسیقی دان های جوان خیلی فایده دارد که باهم کار کنند. برای همین، به من پیشنهاد داده که در این کنسرت قطعه ای برای پیانو و ویولن، با هم ارائه کنم. همانطور که معلم ویولن تو هم گفته، او فکر می کند که ما میتوانیم با هم کار کنیم.

     سلیا ساکت شد، کمی ناراحت بود. به غیر از جمله اول، بقیه ی حرفش دروغ محض بود.

خود او بود که فکر اجرا کردن یک قطعه توسط دو ابزار موسیقی را مطرح کرده بود، او بود که به معلم موسیقی خود اطمینان داده بودکه یک دانش آموز کلاس ویولن را می شناسد و اینکه…

    برای این که مشکل خود را پنهان کند، تا آنجا که می توانست به پسر جوان لبخند تحویل داد، لبخندی که به گفته ی دوستانش  چهره ی او را شبیه به هنر پیشه ی زن « pretty woman » می کرد. اینکار همیشه جواب می داد.

و اینبار هم جواب داد. آدرین جذب آن شد. اولین نت های سوناتی که سال پیش او یاد گرفته بود، در سرش دوباره زنگ زدند.قطعه ای برای ویولن و پیانو. همیشه از اینکه مجبور بود به تنهایی آن را اجرا کند، تأسف خورده بود، کمبود شریک.

او گفت:نظرت درباره ی شامبرت چیست؟ سونات اول، درre ماژور، فکر کنم که در محدوده کار ما باشد…

     برای یک لحظه قلب سلیا از حرکت باز ایستاد.

تکرار کرد:  re ماژور را می گویی…؟ از این حسن تصادف، مبهوت شده بود.

-یا اینکه موزارت، اگر دوست داشته باشی.

-نه،نه! شامبرت،آن را خیلی دوست دارم! پس تو موافقی؟

     شدت هیجان گونه های سلیا را سرخ کرده بود، زیبا بود، آدرین از اینکه به این سرعت تغییر عقیده داده بود از خود خشنود بود.

     آنها باهم از کنسرواتوار خارج شدند، با هیجان با یکدیگر صحبت می کردند. نه دختر و نه پسر متوجه نشدند حضور لرزان کسی را که در کنارشان بود. نه دختر و نه پسر صدای ناله ای که باد در چرخش برگ های خشک با خود آورد، را نشنیدند، در آن لحظه ای که شانه به شانه ی هم از پارک کوچک محله رد شدند

.

فصل سوم

سلیا به سرعت از پله ها بالا رفت و چنان پنج طبقه رابالا رفت انگار طبقات را بلعید،هیجان زده بود و شادی مبهم و زیادی در وجودش ایجاد شده بود. آدرین او را تا جلوی در مجتمعشان همراهی کرده بود ! برای اینکه مدت طولانی تری با او بماند از کوچه های فرعی آمده بود.این پسر واقعا عالی بود! مطمئنا آنها جز از موسیقی از چیز دیگری صحبت نکرده بودند و در این مورد هم آنها از تفاهم کامل دور نبودند. آهنگسازهایی که دوست داشتند،یکی بود،حتی اگر یکی از آنها در موسیقی کلاسیک فرد دیگری را انتخاب کرده بود،ولی هردوشان از موسیقی جاز خوششان می آمد و سی دی موسیقی فیلم های مورد علاقه خود را جمع میکردند. درست از دوشنبه بعد ، آنها کار دو نفری را شروع کردند.کنسرت کمی بیشتر از یک ماه دیگر برگزار می شد. دو روز قبل از عید نوئل و این فاصله زمانی وقت زیادی برای تمرین به آنها نمی داد. هرکدام از آنها قطعه مربوط به خودش را با معلم خود آموزش می دید و پس از آن سعی می کردند یک ساعت باهم کار کنند،تا آنجا که ممکن بود،بعد از تمام شدن ساعت درس در دبیرستان اتفاقاً از خوش شانسی،ساعت کلاس هایشان در مدرسه با ساعت های تمرین ، نسبتاً هماهنگ بود. 

     به محض اینکه وارد خانه شد، سلیا صاف رفت داخل اتاق خود آنقدر که عجله داشت برود و در آلبوم نت های موسیقی خود جستجو کند. چند دقیقه بعد ، در حالی که دو زانو روی پارکت کف اتاق نشسته بود ، سونانت در دستش بود.صدای زمزمه در گام سوم (duo)، او اولین آکوردها را رمز گشایی کرد، وقتی که ویولن و پیانو تِم یکسانی را می نوازند.سلیا این سونانت را به فال نیک می گرفت،نشانه ای از اینکه آنها باهم به تفاهم برسند،او و آدرین، خارج از این گام و duo. از جای خود پرید و دوید سمت پیانو و نشست پشت پیانو و کاغذ نت خود را روی کنسول قرار داد.

     در این لحظه، لرزشی وجود دختر را در بر گرفت،انگار درِ اتاق در پشت سرش باز مانده بود و جریان هوای یخی را وارد اتاق می کرد. سلیا برگشت و به پشت خود نگاه کرد.

     در اتاق بسته بود.ولی هنوز احساس سرما از بین نرفته بود.سلیا با دست های خود بازوانش را به شدت مالید. کمی که گرم شد،چند نت را طراحی کرد. با اینحال طوری بود که احساس میکرد کسی از پشت شانه هایش خود را خم کرده است.

     بیشتر کنجکاو بود تا وحشت زده،با نگاهش تمام دور و بر اتاق را جستجو کرد.  همه چیز عادی بود.پس این احساس از کجا به سراغ او می آمد احساس اینکه در اتاق تنها نیست؟ ناگهان،کاغذ نت سر خورد و با صدای نرمی روی زمین افتاد.سلیا بر خوو لرزید.

     او خیلی عصبی شده بود مطمئنا! حتما دفتر را طوری گذاشته بود که تعادل نداشته، فقط همین! وقتی خود را به پایین خم کرد تا کاغذ را بردارد، چیزی صورتش را لمس کرد و یک نوع صدای آهی ، ضعیف و مرده،در فضا پیچید .غمی تلخ و گزنده به دور قلب دختر جواب پیچید، و سپس به آهستگی محو شد.

     درحالیکه منقلب شده بود، کاغذ ن را دوباره روی کنسول گذاشت و در همین حال یک سؤال  کاملاٌ عجیب از خود می پرسید، سؤالی که جوابی برایش نداشت: آیا او اشتباهی مرتکب شده است؟

     پس از همراهی کردن سلیا تا جلوی درب

مجتمع شان، آدرین به خانه برگشت در حالیکه روی ابرها پرواز می کرد. او که تا یک ساعت قبل از آن حتی نمیخواست بشنود که کسی درباره کنسرت حرف بزند،  خودش را دست زیبایی این دختر و قدرت اعتماد به نفس او سپرده بود. با سه کلمه حرف و یک لبخند، او دارای این حق شده بود که علت شک و دودلی های او را بداند. آدرین از این بابت پشیمان نبود چه بهتر، از آن خوشحال بود.

      این احساس رضایتمندی در تمام مدت صرف شام با خانواده هراه او بود، حتی باعث شده بود که لبخند بزند به دعوا های همیشگی او میان دو خواهر کوچکش الیز و جودیت، که همیشه آنقدر او را عصبانی می کردند. او در رویا فرو رفته بود و وقتی که مادرش برای بار سوم از او خواست که دیس پنیر را به آشپزخانه برگرداند جمله کوتاه خواهرش جودیت ناگهان دوباره او را به روی زمین برگرداند:

-ولش کن مامان، عاشق است!

     نزدیک بود عصبانی شود، ولی فقط کمی غرغر کرد و با ترک کردن میز شام در سکوت، دعوا را تمام کرد. ولی حالا یک وزنه ی نراحت کننده روی دلش سنگینی می کرد. و بعد از آن این بهانه را آورد و بلافاصله به اتاق خود رفت:

-من باید روی یک قطعه جدید موسیقی کار کنم!

     از طرف دیگر، حقیقت دیگری وجود داشت. خود او به معلم ویولن آقای ویکتورهورو پیشنهاد داه بود که قطعه متعلق به گابریل فوره، آهنگساز فرانسوی را تعلیم بدهد، فقط مسأله این بود که او این خواسته را زمانی مطرح کرده بود که سلیا هنوز وارد زندگی او نشده بود.

لالایی، این قطعه ی بسیار کامل، بسیار نرم و زمزمه گونه بود. او دوست داشت آن را تقدیم کند به خاطره ی آنائیس.

     او کوک سازش را امتحان کرد و چند آکورد و آرپژ را شروع کرد تا به خودش وقت بدهد. در حقیقت، آدرین خود را گناهکار حس میکرد، هم زمان ، گناهکار و خیانتکار.

     آیا به این زودی آنائیس را فراموش کرده بود؟ دوباره او را به یاد می آورد، در حیاط دبیرستان، پنج ماه پیش، آخرین روز مدرسه، در حال خندیدن با دوستانش. چقدر خوشبخت به نظر می رسید! وقتی که با هم خداحافظی کردند وقتی که آن طور صمیمانه به هم دست دادند، برای او دیگر مثل روز روشن بود که، بعد از این هیچ دختر دیگری برای او اهمیت نخواهد داشت. می دانست که او به جنوب می رود همراه با پدر مادر و برادر هایش.

     چطور می توانست تصور کند که آنها از این سفر بر نمی گردند؟ آدم چنین چیزی را تصور نمی کند.

     آدرین نفس عمیقی کشید و به طرف اولین آکورد ها حمله برد. به محض این که آرشه را روی سیم های ویولن گذاشت، در غم عمیقی فرو رفت. غم از دست دادن آنائیس، و این غم به شدت ناراحت کننده که دیگر مطمئن نیست هنوز هم او را دوست داشته باشد.

      او هم چنان با شدت ویولن می نواخت تا وقتی که مادرش آمد و در اتاقش را زد به او گوشزد کرد که دیر وقت است و اینکه همسایه ها… در این موقع همانطور که ویولن را در جعبه  ی آن می گذاشت به خود اجازه داد تا دوباره به خنده ی درخشان این دختر پیانیست فکر کند دختری که سلیا نام داشت. چند روز دیگر دوباره او را خواهد دید.

 -نه، باز این هم نیست! دوباره تمرین کنیم؟

       آدرین سر خود را به علامت قبول تکان داد وآرشه را بلند کرد

سلیا با نوک انگشتان پا شمرد: یک، دو…

     اولین تمرین دو نفری آنها داشت تمام می شد ولی نه این و نه آن، هیچکدام از کار راضی نبود. آدرین بیشتر به ریتم آهسته و سلیا به ریتم تند تمایل داشت. از آن دو نفر،  سلیا بیشتر سرخورده شده بود، او ساده دلانه منتظر هماهنگی بین خودشان بود، یک هماهنگی بی نقص و سریع. ولی ابتدای این قطعه که از لحاظ تکنیکی نسبتاً ساده بود،  در برابر آنها مقاومت می کرد و تنظیم نمی شد. مگر اینکه… شاید هم خودشان بودند که در برابر هم مقاومت می کردند و هماهنگ نمی شدند. کدام یکی مقاومت می کرد این یکی یا آن یکی… شناخت آنها از همدیگر هنوز کم بود.

     انگشتان دست سلیا روی کلید های پیانو می دویدند.آرشه ویولن آکورد ها را می خواند. این بار آنها با یک پرش از اولین حرکت به انتها رسیدند.

     دختر جوان با شور و شوق گفت: ووواو! همین است! این را نگه می داریم!

آدرین شوخی کرد و گفت: صبر کن که هر سه تا را بگیریم بعد جشن را شروع کن!

     دختر خندید سپس آهی کشید و گفت:

-من زیاد از آندانت(حرکت موسیقی با صدای آهسته) حرکت دوم نمی ترسم. ولی در عوض… ازآلگرو(حرکت موسیقی با صدای تند)آخر… خیلی می ترسم!

     مرد جوان سرش را از روی ویولن برداشت و نگاهی به ساعتش انداخت. خب، من باید بروم. الان، در مدرسه یک کلاس فوق العاده داریم. این تمرین ها که اضافه می شود…

سلیا با نگرانی گفت: پشیمانی؟

-نه اصلاً! من…

     آدرین یک لحظه تردید کرد و سپس مستقیم به صورت دختر نگاه کرد و تاکید کرد:

-من خیلی خوشحالم که با تو موسیقی می زنم. واقعاً.

     دختر از او تشکر کرد همراه با یک لبخند که پسر در لبخند او آنقدر شادی و امید دید که منقلب شد. نگاهش را برگرداند، دفتر نت خود را بست، ویولن را در جعبه اش گذاشت، کاپشن خود را پوشید و گفت:

-امروز وقت ندارم تو را تا خانه برسانم دفعه ی بعد تو را می رسانم. باشد؟

مسأله ای نیست! چهارشنبه سر همین ساعت همیدیگر را دوباره می بینیم؟

-بله درست است، پس تا چهارشنبه! خداحافظ!

     با سه قدم بزرگ از اتاق بیرون رفت.

     سلیا جلوی صفحه کلید پیانو نشسته بود. کمی مضطرب شده بود. کدام پشه ای آدرین را نیش زده بود که آنقدر عجله داشت؟ چون اگر از آنجا نمی رفت باید فرار میکرد! شخصیت مرموز! بعضی از اوقات دختر او رابسیار نزدیک به خود، خوب و دقیق احساس می کرد و ناگهان، می شد گفت که آدرین ” دست نیافتنی ” می شد. همین چند روز قبل بود که سلیا در دفتر خاطراتش درباره آدرین نوشته بود:” این پسر یک راز در قلب خود دارد.” پس خوب، اگر آدرین یک راز در قلب خود دارد، سلیا آن را کشف خواهد کرد!

     سلیا وسایلش را جمع کرد و با قدم های مصمم از کلاس موسیقی خارج شد. اتفاقات آنطور که او فکر کرده بود پیش نرفتند. گاهی وقت ها، واقعاً دیگر نمی دانست آیا غمگین است؟ یا خوشبخت است؟ عاشق شدن کار ساده ای نبود! اما سلیا آدمیست که می جنگد. درنهایت، فتح کردن قلب این پیانیست جوان، که هم جذاب است هم مرموز، برای او ناراحت کننده نبود.

     وقتی که از کنسرواتوار خارج شد، باران می بارید.

     سلیا کلاه خود را بالا کشید و در حالیکه از میدان رد می شد اولین آکورد های سونات شوبرت را زمزمه میکرد. سونات های خودشان: رِ فا لا فا رِ…

آنائیس زمزمه کرد: آدرین، آدرین، منم…

      او برگشته بود. او یک بار دیگر برای برگشت جنگیده بود. و یک بار دیگر، نرده های ورودی پارک نیمه باز بود، خودش را به درون پرت کرد، آنطور که دلش میخواست، وارد خیابان شد، این خیابانی که همیشه از آن می گذشت، زیرا آدرین در این خیابان زندگی می کرد. او تکرار کرد:

-آدرین؟

     او نمی دانست که صدایش به آدرین نمیرسد، زیرا که او دیگر چیزی نبود جز غبار، نفس، بخار،. ولی آخر آیا آدرین حتی نمی توانست حضور او را حس کند؟ اوه، بله آدرین حضور او را حس می کرد! اگر حس نکرده بود، پس چرا اینطور نگاه می کرد، مثل بچه ای که راه خود را گم کرده و گم شده است؟ و چرا اینطور راه می رفت، سر لخت و بدون کلاه زیر باران، آیا برای این نبود که باران اشک هایش را پاک کند؟

     آنائیس درست جلوی آدرین ایستاد، جایی که قبل از ان هرگز نمی ایستاد. او دست نامرئی خود را روی صورتی که دوستش داشت کشید و به نرمی نوازش کرد.آدرین کمی سر خود را خم کرد. مثل اینکه نوازش نامحسوس را حس کرده بود و آن را پذیرفته بود. آنائیس از این مسئله هم مسرور شده بود و هم قلبش دو تکه شده بود؛ این اتفاق چرا حالا پیش می آید، حالا که دیگر وقت آن نبود؟

      پسر زیر لب چیزی زمزمه کرد، آنقدر آهسته که کسی نمی توانست آن را بشنود. ولی دختر جوان شنید، چون او قدرت آن را داشت، که از این به بعدف حتی حرف هایی که خطاب به اوست ولی گفته نمی شود را دریافت کند. و اسم خودش بود که او شنید:

-آنائیس.

قلبش به طپش افتاد. او هنوز به آنائیس فکر می کرد! تا وقتی که آدرین به او فکر می کرد و تا وقتی که آنائیس هنوز برای او زنده بود، آنائیس واقعا از این دنیا نمی رفت، دنیایی که آدرین به آن تعلق داشت و دنیایی که دلش نمی خواست ترکش کند، حداقل نه به این زودی و نه به این شکل. دوباره در گوش آدرین زمزمه کرد :

_ آدرین!

در این موقع آنائیس دید که پسر سر خود را تکان می دهد تا قطره های آب را از صورت خود پاک کند و در حالی که دسته ی جعبه  ویولونش را در دست فشار می داد، قدم هایش را تند تر می کرد . آدرین از او فرار می کرد ! او را ترک می کرد و او را به اعماق پنهان خاطرات خود می سپرد. او به این وجود تازه میل پیدا می کرد، به این حضور، حضوری که درباره ی آنائیس دیگر وجود نداشت. آدرین می گذاشت که ملودی جدیدی در سرش بیدار شود ، ملودی که با او یکی می شد _ آنقدر قوی که هنوز نمی توانست آن را تصور کند _ به آن دختر دیگر میل پیدا می کرد، دختر جسور، آتشی مزاج، زنده . آنائیس دیگر در کنار او جایی نداشت.

با تاسف ، آنائیس خود را رها کرد و به دست جریان بادی سپرد که او را با خود می برد ، فقط اجازه داد که آخرین التماس در میان خش خش باد در پشت سرش شنیده شود :

_ آدرین، من مردم ! اوه ، آدرین هرگز فراموشم نکن !

وقتی آنائیس در راه های وسط پارک به خود آمد ، درخت های پارک جلوی چشمش مثل نگاتیو فیلم سیاه و سفید شده بودند. چند بار چشم های خود را به هم زد و دیدش دوباره طبیعی شد

اما اضطراب اینکه از این به بعد به هیچ جا تعلق ندارد ، نفسش را می برید. برای یک لحظه سرگردان شده بود، همانطور که مادرش آه کشیده و گفته بود : « مثل یک روح رنج کشیده » . ولی اومثل یک روح رنج کشیده نبود بلکه خود روح رنج کشیده بود . نیرویی که او را به اینجا کشانده بود بسیار بسیار قوی نر از خواست و اراده ی آنائیس بود. آخرین نخی که این پارچه را به دنیا وصل می کرد قبل پاره شدن تار و پود آن دختر زیبای پیانیست با لبخند پیروزی بر لب در حال برنده شدن در این بازی بود که می بایست متعلق به آنائیس باشد، بله آنائیس ! آدرین از او دور می شد، و او هیچ ابزاری برای نگه داشتن او در اختیار نداشت. از قصه ی آن ها که تازه شروع شده بود چیزی برای آدرین باقی نمانده بود جز این اندوه بزرگ.

_ آنائیس ؟

مادرش بود که ظاهر شده بود، یک روح سفید در سایه روشن ، مادرش کسی بود که همه چیز را خیلی آسان می گرفت و زود تسلیم می شد. نه ، نه به بدی تسلیم شدن! بلکه پذیرش تمام یک چیز، با اعتماد کامل و تا حدی لذت بخش . آنائیس هم زخم خورده بود و هم حسود بود. در حالی که جلوی گریه اش را می گرفت خود را در آغوش مادرانه  او انداخت. زن جوان در گوش او زمزمه کرد : _ آنائیس ، می دانم که هنوز غصه می خوری ، ولی این غم کم خواهد شد ، به تو قول می دهم ! قبلا هم به تو این را گفتم ، ما منتظر هستیم که برویم جای دیگر، آنجا دیگر همه ی غصه ها تمام خواهد شد ، حتی اگر ما نتوانیم تصورش را هم بکنیم.  به زودی ما از این محل می رویم ، اینجا برای ما یک محل موقتی است. بزودی تو احساس خوشبختی خواهی کرد.  

     -آنائیس هق هق کنان گفت: ولی مامان، من نمیخواهم فراموش  کنم، نمی توانم!

– عزیز من تو فراموش نخواهی کرد. هیچ چیز از زندگی ما نمی تواند فراموش شود. و غصه به شادی تبدیل خواهد شد. تو باید این را باور کنی.

– باور کنم؟ دختر جوان با اعتراض گفت: من نمیخواهم باور کنم،من، من میخواهم او را داشته باشم!

     او خود را رها کرد و صاف به طرف جلو دوید، در آنجا، بلافاصله، وقتی که احساس غیر قابل کنترلی به او دست داده بود، ناگهان آن نردبان آشنا را دید، نردبانی که چند وقت پیش دیده بود. آنائیس نمی دانست این تطمینان از کجا می آید ، ولی او می بایست از آن بالا برود چون، آن باا، کسی منتظرش بود. کسی او را صدا می زد.

     ابتدا در یک محوطه عجیب گم شده بود آنجا باد آشغال های مختلف را با خود می آورد، کیسه های پلاستیک، قوطی های خالی سودا یا همان آب گاز دار، کاغذ پاره ها، به ناگهان، محوطه روشن شد، در حالیکه موسیقی تندی با صدای بلند چخش می شد. لوک و ویکتور ظاهر شدند، روی صورتشان جراغ های رنگارنگی روشن و خاموش می شد.

-آنها گفتند: با ما می آیی سوار چرخ و فلک شویم؟

     آنائیس شانه های خود را بالا انداخت. او بر خلاف برادر هایش از جشن های سیرک و نمایشگاه های محلی متنفر بود پسر ها ناپدید شدند. چراغ ها خاموش شدند و موزیک قطع شد.

     حالا آنائیس پایین نردبان ایستاده بود. از نردبان بالا رفت. وقتی به راه پله طبقه دوم رسید، ایستاد. دوتا در جلوی او بود . در سمت راست به انبار می رسیدف مطمئن بود

در سمتت چپ…. را باز کرد.

کلون در به روی اتاق زیر شیروانی باز می شد که آنائیس آن را می شناخت. یک پرتو نور خورشید از میان پنجره ی سقفی رد می شد یک شش ضلعی روشن را در کف اتاق بوجود می آورد. اتم های غبار در میان این پرتو ، در سکوت می رقصیدند.

در وسط اتاق، یک میز گرد، از تکه پارچه  ها، جعبه های دکمه، گلوله های کاموا، انباشته شده بود. زنی با مو های سفید در آنجا دوخت و دوز می کرد، یک انگشتانه از جنس نقره در انگشت او می درخشید

     آنائیس با قدم های نامطمئن جلو رفت

-مادربزرگ؟

خانم پیر سرش را بالا کرد و خندید.

-تویی، آنائیس کوچولوی من

-مادر بزرگ؟خودتی؟ من فکر می کردم….

-تو فکر می کردی؟ ولی به نظرم می آمد این روز ها تو به چیزهای مهمی فکر نمیکنی…..

     او می خندد، از آن خنده های قهقه که آنائیس آن همه دوست داشت ولی دیگر از زمان کودکی اش تا کنون دیگر آنها را نشنیده بود، چون او فقط شش سال داشت که مادر بزرگش انها را ترک کرده بود.

-ولی مادربزرگ تو اینجا چکار می کنی؟

-چه کار میکنم؟ مطمئناً، برای تو یک لباس می دوزم! یادت می آید، لباسی که به تو قول داده بودم ولی وقت پیدا نکردم آن را تمام کنم.

     خانم مسن یک پارچه ی نخی به رنگ آبی روشن را مثل موج بلند کرد و روی آن دانه های کوچک براق به شکل ستاره چسباند

آنائیس زمزمه کرد: لباس فرشته ی من.

     مادربزرگ با نگاه موزیانه ای او را تماشا می کرد و لبخند می زد.

بعد گفت: خب، بگو ببینم برایم از این پسر خوشگل که قلب کوچولوی من را شکسته، تعریف کن!

     آه مادربزرگ من خیلی بدبختم. یک دقیقه بعد، آنائیس در آغوش مادر بزرگ بود و مثل گهواره تاب می خورد، مانند وقتی که بچه بود و حرفهای عاقلانه،حرفهای نرم و قول واقعیت که از طرف مادربزرگ گفته می شد، در روح او نفوذ می کرد.

 به اینجایی که ما رسیده ایم، آنائیس، هرگز دوست داشتن را قطع نمی کنیم. عشق نمی میرد، عشق با شکوه است، عشق خودش به تنهایی می تواند تا بی نهایت ادامه یابد، ولی قلب های بیچاره ی ما تنگ و کوچک است. آه، آنائیس، شادی بی نهایت است، شادی بی پایان . نا محدود است.

من همیشه روی همین گام گیر میکنم

 آدرین این را با عصبانیت گفت.

     خودم آن را دوباره می زنم، باشه؟

سلیا تسلیم شد و بدنش را کشید تا خستگی از بدنش بیرون برود. او با خود فکر کرد که بار چهارم است که تکرار می کنند و فکر می کرد که اوضاع آنقدر ها هم بد نیست، آنها برای کنسرت آماده خواهند شد. فقط اگر اخلاق این شریکش کمتر عوض می شد! البته بیشتر وقت ها مهربان بود و توجه می کرد. ولی ناگهان، صورتش در هم رفت و دیگر حواسش به آنجا نبود، انگار بر خلاف میل خودش چیزی که منتظر اوست، او را می کشاند و به جای دیگر می برد. یک روز، سلیا کنجکاوانه از او پرسیده بود: “چه مشکلی داری؟” او هول شده بود از این سوال ابرو های خود را بالا برده بود و گفته بود:”من؟ هیچ مشکلی! ادامه بدیم؟”

کودک و نوجوانان

شما می توانید ترجمه ی داستان” ببری، گربه ی کوچولوی من” را به صورت رایگان در این سایت مطالعه کنبد. این داستان بسیار آموزنده و شیرین است که تا انتها مخاطب را با خود همراه می کند و موضوع آن نقش کودک و نوجوان در حفظ محیط زیست و همچنین روابط مستحکم خانوادگی است.

مطالعه ی خوبی داشته باشید.

خواندن ادامه مطلب