021-66084759- 09377940495
تهران-خیابان آزادی-خیابان حبیب الله-ضلع شمالی میدان حسن حسینی-کوچه صفری-پلاک4
institut.prive_francais@yahoo.com

در نزدیکی های ما

در نزدیکی های ما

موقع رد شدن از پارک کوچکی بود که سلیا فکر کرد دختری را دیده که

روی نیمکت نشسته است . این روز پاییزی ماه آذر یک روز یخی بود.

باد تند و خشنی می وزید که درون خود باران داشت، مثل این بود که باد

باران را جارو می کرد.

به جز چندتایی عابر که شتابان از راه سنگفرش اصلی پارک رد

می شدند تا در گودال های کوچک آب نیفتند،کس دیگری آنجا نبود.

فقط موقع شنیدن صدای بهم خوردن نرده های کوتاه پارک پشت سرش

بود که سلیا متوجه این تصویر غیر عادی شد که به سرعت هم محو شد.

تصویر صورتی که مثل یک روح سفید بود و در قسمت تاریک زیر

درختچه های پارک ظاهر شده بود.

اما سلیا آن روز خیلی کار داشت و آن قدر فکرش مشغول بود که از آن

تصویر تعجب نکرد . از طرف دیگر، از خودش می پرسید آیا درست

دیده است؟ چون خیلی تند راه می رفت و سر خود را زیر کلاه کاپشن

برده بود.

سر تقاطع از خیابان رد شد و از جلوی ویترین های پر نور چند

فروشگاه عبور کرد ، ویترین هایی که به این زودی برای عید نوئل

چراغانی شده بودند و پر بودند از توپ های رنگی کوچک و حلقه های

گل، بعد وارد خیابان دست راستی شد. وقتی در سنگین مجتمع شان را

فشار می داد، کلا تصویر ظاهر شده در پارک را فراموش کرده بود.

پنج طبقه را بالا رفت ، کلید را در قفل چرخاند، وارد خانه شد و خطاب به مامان

که بدون شک در آشپزخانه مشغول آشپزی بود ، طبق معمول، گفت:

– منم مامان

سلیا مانتو خیس را به چوب لباسی آویزان کرد،وارد اتاقش شد و کیف خود را

روی صندلی پیانو کنار کاغذ نت ها گذاشت و پشت میز خود نشست.

او دفتر یادداشت بزرگی را از مخفیگاه خود، در ته کشو خارج کرد ، از این

دفتر یادداشت به جای دفتر خاطرات استفاده می کرد و واقعا هم به آن نیاز داشت

تا با نوشتن چیزهایی در آن ذهن خود را خالی کند چیز هایی که از اول سال

تحصیلی تا به حال، ذهنش را پر کرده بودند . از اول سال ، تا به حال ، هیچ

تفریحی نداشته است، آنقدر که معلم ها ، آن ها را با درس ها خسته کرده بودند.

هنوز یک ماه تا تعطیلات عید نوئل باقی مانده است!

امسال او در سال سوم راهنمایی است و سال تحصیلی تازه هم شروع شده ولی به

نظر سلیا طوری به نظر می رسد که این سال هرگز تمام نخواهد شد، چه قدر

عجله داشت که سال سوم راهنمایی تمام شود و او به دبیرستان برود !

به خصوص از وقتی که …

سلیا خودکار را در هوا نگه داشته بود و نمی دانست از کجا شروع کند.

بالاخره نوک خودکار را روی کاغذ گذاشت و با حروف بزرگ ، این جمله ساده

را روی کاغذ نوشت:

اسم او آدرین است.

مامان ، فکر می کنم او من را دید!

زن مو طلایی جوان که چهره زیبایش نشان نمی داد که چهل و دو سال داشته

باشد ، نگاه غصه داری به دخترش انداخت و گفت:

– آخه آنائیس! غیر ممکن است! تو دوباره برگشتی آنجا؟

– می خواستم مطمئن شوم. درست است او دانش آموز کنسرواتور موسیقی است،

مثل آدرین.

– آخه عزیز من ، چرا اینقدر آویزان این قضیه شده ای؟ من و پدرت خیلی دوست

داریم که تو حقیقت را بپذیری! خوب می دانی که بین شما دوتا دیگر هیچ چیزی

ممکن نیست . از این به بعد باید بگذاری او زندگی خودش را بکند، آنائیس.

– زندگی ! بدون من! یعنی همینطوری …. همینطوری بنشینم و ببینم که این

دختر بچه(دختر کوچولو) مثل پروانه دور او می چرخد؟

مادرش لبخندی زد و گفت:

  • او فقط یک سال از تو کوچکتر است. و ازآن مهمتر ، آنها هر دو در یک

دنیا هستند (دنیای آنها یکی است).

آنائیس با دست گوشهای خود را گرفت و فریاد زد:

  • دیگر نمی خواهم کلمه دنیا را بشنوم.

آنائیس با چشم های پر اشک دوید و رفت و در چیزی که به تصور او شبیه

یک پارک بزرگ خشک و بی آب و علف بود، پناه گرفت، او از این محل

متنفر بود . ماندن آنها در اینجا می بایست موقتی باشد ، او این را

می دانست.

آیا ممکن است جایی که بعدا می روند از اینجا بهتر باشد؟ پدر و مادرش به

او اطمینان داده اند. آنها مطمئن هستند، حتی بی صبرانه منتظر رفتن به

محل بعدی هستند، با اینحال وقتی از آنها می پرسد می بیند که آنها

نمی توانند به او بگویند که چه چیزی در انتظارشان است.

به نظر می رسد این قضیه پسرها را اصلا ناراحت نمی کند، لوک و

ویکتور همچنان مشغول بازی هستند مثل اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده است.

انگار آنها وجود قبلی خود را کاملا فراموش کرده اند و آنها خیلی کوچک

هستند، یکی شان فقط شش و دیگری فقط هشت سال دارد.

ولی آنائیس ، او نمی توانست این رفتن و این جدایی همیشگی که به او

تحمیل شده بود، را تحمل کند. او هنوز خیلی کارها داشت که می بایست

انجام می داد در جاهایی که قبلا بوده ، در محله شان ، در مدرسه اش و

هنوز مدت زیادی باید زندگی می کرد با دوستان خود و مخصوصا با او.

آه، چرا او دعوت دوست خود لیلا را نپذیرفته بود.

لیلا می خواست او را نزد خانواده اش در کشور مراکش ببرد. در عوض،

او بدون لحظه ای تردید سفر به خانه ویلایی شان در کوه های آلپ را

انتخاب کرده بود، سفری که مقصد آن کلا چیز دیگری بود.

سفری که او و خانواده اش از آن برنگشتند.

با اینحال ماندن، بدون وجود پدر و مادرش و برادرهایش ارزش ماندن

نداشت ، تنها ، ولی نه ، همراه با آدرین….

آنائیس سر را به علامت نه تکان داد. او برای آدرین دیگر هیچ چیز نبود.

داستان آنها که تازه شروع شده بود، پایان یافت.

مادرش درست می گفت. افسوس! او می بایست حقیقت را بپذیر تا همه

چیز تمام شود…

این داستان ادامه دارد…

پایان بخش اول

کودک و نوجوانان

شما می توانید ترجمه ی داستان” ببری، گربه ی کوچولوی من” را به صورت رایگان در این سایت مطالعه کنبد. این داستان بسیار آموزنده و شیرین است که تا انتها مخاطب را با خود همراه می کند و موضوع آن نقش کودک و نوجوان در حفظ محیط زیست و همچنین روابط مستحکم خانوادگی است.

مطالعه ی خوبی داشته باشید.

خواندن ادامه مطلب